دلم گرفته

ساخت وبلاگ

امکانات وب

امروز دلم خیلی گرفته، با امیر دعوامون شده و حسابی اعصابم بهم ریخته 

اون فهمیده که موضوع بیکاریشو به مامان اینا گفتم و کلی ازم دلخوره . گفت دیگه هیچ وقت هیچی بهت نمیگم گفت که من دروغگو هستم 

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم که خیلی احمقم من اشتباهات خیلی بزرگ اون رابخشیدم ولی اون حتی از ساده ترین مسایل نمیگذره 

این زندگی خیلی وقته به گیر خورده ، بعد از 8 سال زندگی دیگه انگار دلمون با هم نیست . هردو عصبی شدیم هر دو ناراحتیم و هر دو خسته ایم 

طاقت تحمل کردن همدیگرو نداریم من نمیتونم اون را تحمل کنم اونم نمیتونه منو تحمل کنه هر دو از این همه فشار و اذیت خسته شدیم 

از این بیکاری و فشار اقتصادی 

امیر خیلی راحت خودشو باخته ، قدرت مقابله با مشکلات زندگی را نداره . خسته شدم اینقدر سعی کردم من آرومش کنم و خسته شدم اینقدر صبوی کردم 

اونم خسته شده ، اونم بی طاقت شده 

کار به جایی رسیده که محیط کاری بیخود و به درد نخور من شده محل آرامش . بیشتر دوست دارم تو محل کار باشم تا جای دیگه . از همه زده شدم از مامان و بابا و خواهر و همه و همه 

یه جورایی هیچ کس راز نگهدار نیست 

این اتاق کار من دیونه خونه است همه با صدای خیلی بلند حرف میزنن داد میزنن و یک سری آدم بی فرهنگ و ارازل دارن کار میکنن 

این مدیر بی خیر  برکت منم که نمیکنه اتاق منو عوض کنه خودش عرضه مدیریت نداره ، منو مجبور میکنه با یکسری مرد بی فرهنگ و بی ادب و بی کلاس هم اتاق باشم 

این آدم ها حتی شروع کار کردن با یه خانوم را هم ندارن 

شعور ندارن مریض میشن سر کار نیان یا اینکه یکم مترمانه برخورد کنن ، عین طویله است این اتاق و من واقعا دارم اذیت میشم . 

خدا هم که انگار خوابیده و حواسش نیست 

نه تو کار من نه تو کار امیر حالم را بهم میزنن 

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : شنبه 24 شهريور 1397 ساعت: 12:58